Tuesday, 10 April 2012

حوصله ام سر رفته

حوصله ام سر رفته، اگه پدرم الان اینجا بود، می گفت: کفگیر بردار و هم بزم که سر نره :) ازین فضای مجازی خسته شدم، ایراد ازون نیست، از منه، من اصلا آدم تکنولوژی و این حرفا نیستم، بعد برای دیدن چهارتا عکس و خوندن دوتا مطلب درست و درمون و گپ زدن های شبونه ی گاه به گاه، شدم دودی این فیس بوک بی اخلاق. عین این قماربازا :) حالا فعلا بستم اون وامونده رو و کمی مشغول کارهای خودم شدم، الان می بینم هیچ کاری هم که از پیش نبرم، همین که می خوابم بهتره والله تا چشم سابیدن به مجاز!!! شنیدم یه کمپین راه آفتاده تا من بر گردم، البته منم که برای همیشه نبستمش، اما فعلا این روزا حوصله ندارم. دلم برای کاغذ و قلم تنگ شده! دلم برای قیقاژ رفتن بعد از ساعات طولانی نشستن و خوندن و خوندن لک زده. خلاصه فعلا سایه رو ازونجا کوتاه کردم و توی لاک خودم هستم

Tuesday, 13 March 2012

تشکر

من اینجا تمام قد از امید بلاغتی تشکر می کنم که یکی از قشنگترین شب چارشنبه سوری ها رو برامون آفرید، بدون دود و صدای مهیب و مردافکن و هزار درد بی دوادرمون دیگه، خیلی ( یا به قول خودش خعلی) خوش گذشت

Saturday, 3 March 2012

روزگاری

روزگاری بود که برای خودت دفتر و دستکی داشتی
برای دل خودت می نوشتی، قصه
شعر
دلنوشته
بعد این وبلاگ و اینا اومد، دیگه دلنوشته هات رو با همه به اشتراک می گذاشتی، کلی هم دوست وبلاگی پیدا می کردی، چه تحول دلنشینی بود! تا فیس بوک اومد
فیس بوک همه رو به هم نزدیک کرد، ارتباط های سخت و راه دور رو ساده تر کرد، اما یه جورایی شد بلای جون
بعضی آدمارو انداخت به جون هم، بعضی روابط کاذب ساخت
نه بذار حرفم رو اصلاح کنم
ما
ما آدمیزادگان
فیس بوک رو هم به ورطه ی سؤاستفاده کشیدیم
البته هنوز هستند کسونی که از همه ی اینها به خوبی و به اندازه استفاده می کنند و خیلی هم زندگی آرومی دارند ها! اما خوب انگشت شمارند، اصولا آدمیزادگان متعادل انگشت شمارند. من که بازم پناهم همون دفتر کاهی و مداد زرد استدلر ست با خط های سیاه
هنوزم به نظرم با تمام پیشرفتی که تکنولوژی در جهت رفاه بشریت داشته، سنت ها بیشتر درمونگر دلهای تنگ ماست

Wednesday, 23 November 2011

آآآآآآآآآآآآآآآی

دلم برای تنها بودن لک زده، برای با خودم خلوت کردن، برای توی محاق رفتن و تازه نفس برگشتن
سالهاست که خوابشم نمی بینم،

Sunday, 6 November 2011

لعنت بر کاری که دوست نداری،اما مجبوری و باید انجام بدی

Tuesday, 1 November 2011

هیچ متوجه شدید که وقتی آدم از وقتش استفاده ی بهینه می کنه، عقربه های ساعت جنب نمی خورند؟
اما وقتی می خوای دو دندونه به خودت حال بدی، انگاری عقربه ها با هم مسابقه گذاشتند! والله
خودتون آزمایش کنید

Thursday, 27 October 2011

دستها می سایم

تا دری بگشایم

Friday, 21 October 2011

درد دل

خدایا سپاس ازین دلی که بهم دادی
دلی ست به بزرگی دریا
می دونستی چه روزگاری برام رقم زدی
تا زنده ام می تونم گریه کنم
اشک کم نمیارم

Thursday, 20 October 2011

خیلی وقت بود که اینجا رو به روز نمی کردم، راستش بیشعوری بعضی ها حالم رو به هم زده بود، با اینگه کامنت-دونی رو هم بسته بودم هنوز یادآوری برخی نظرهای چندش آور رقبت به نوشتن رو کمرنگ می کرد. پنهون نمونه که این روزها هم حالی چندان تعریفی ندارم، حالا چرای اون بماند که به چندین دلیل بی دل و دماغم
این روزها سخت درگیر درس و امتحان و پروژه های صدتا یه غازم؛ و همچنان گره هایی بس معتنا به! اما زندگی در جریانه و باید که با اون رفت. دوست ندارم که یک دوره هایی باز تکرار بشه، مثلا مثل سال ۱۳۷۶ که هیچ وقت هیچ چیزی ازین سال یادم نمیاد، هیچ؛ چیزی که اون سال رو برام تاریخی کنه، پررنگ ترین اتفاق اون سال فوت داییمه. البته اینهم نکته ایه که ما از نسلی هستیم که همیشه هر سالی رو با یک واقعه به یاد میاریم، یا یک تجربه ی ناب در زندگی شخصی و یا یک حادثه ی تاریخی، وعموما هم حادثه ای نه چندان خوش. امروز سر کار داشتم برای یک همکار از خاطرات جنگ و حمله ی هوایی و کشته آوردن های هرروزه از جبهه و ....... تعریف می کردم و در کنارش چند تا سؤال هم از زندگی خصوصی خودم کرد و به این نتیجه رسید که: اوه! چه چیزهایی رو تو این ۴۰ سال گذروندی ها!!! و من برام عجیب نبود، چرا که هم نسل های من کم و بیش همینطوری سپری کرده اند، یکی سبک تر و دیگری سنگین تر، پسرهای هم نسل من یک جور و دختر ها یک جور و خلاصه باعث شد که باز یه چیزهایی یادم بیاد و برام دوره بشه که دیگه افتاده بودند گوشه ی عادت و کمتر سراغشون می رفتم. اونقدر که درگیر روزمرگی هام هستم. درس و کار و تنظیم دخل و خرج و بهونه های نو به نوی خانومچه و کنار اومدن با اطرافیان و ....... گره هایی که باید به راه باز کردنشون فکر کنم و راه حل پیدا کنم
یک نکته ی خیلی مسخره اینکه به شدت همه چیز رو فراموش می کنم، دیشب یادم رفته بود به بچه ام غذا بدم، مسخره نیست؟ البته می دونم علت چیه و الان کاری نمی تونم بکنم و مرتب یا می نویسم و یا توی آلارم موبایل ثبت می کنم که کی چه کاری باید بکنم، اما به مخیله ام عبور نکرده بود که باید برای آماده کردن شام هم جایی یادداشتی بگذارم. توی یک وقت فشرده باید چند تا کار رو انجام بدم و زندگی روزمره هم که به جای خودش و مسؤولیت های خونه هم که بله! دیشب خانومچه هم صداش ازین اوضاع دراومده بود
امروز شنیدم که قذافی هم به رحمت خدا رفت، اونهم رفت ور دست بن لادن و صدام حسین، و آب از آب هم تکون نمی خوره، اینها هم خوب سر مردم رو با این اخبار گرم می کنند و چون حناشون اخیرا زیاد رنگی نداره و مردم گرفتار تر از این هستند که مثل سابق دل به اخبارشون بدند، اینها هم اخبار رو داغ تر و داغ تر می کنند، یک روزگاری با خبر آغاز یک جنبش مردم تحریک می شدند و امروز یک رهبر، یک دیکتاتور پابرجارو خلع قدرت می کنند و می کشند، کک هیچ کس هم نمی گزه، خدا به داد دنیا برسه که بعد ازین چه به سر دنیا میارند تا بیشتر بتونند جلب توجه کنند
کاش افسانه ی ۲۰۱۲ حقیقت داشت و دنیا کن فیکون می شد و همگی از این شارلاتانیزم خلاص می شدیم
و متاسفانه هنووووووووز هم خیلی ها با این جریان همسو هستند و همه چی رو دنبال می کنند، خدا به داد دنیا برسه

Saturday, 9 July 2011

دوازدهمین سالگرد فاجعه ی کوی دانشگاه

امروز هجدهم تیر ماه است. یکی دیگر از آن روزها که تاریخ را ورق می زند. روزهایی که سراسر گواه رشادت ها و جانفشانی هایی است که توسط آنها که به بالاترین آرمان های انسانی باور داشته اند، رغم خورده است. آرمان هایی همچون آزادی و برابری، که بذرشان نسل های متمادی بر سینه خونین جوانان مان روییده است. دوازده سال است که ما در این روز سر بالا می گیریم؛ چرا که هجدهم تیر ماه از آن روزهایی است که این نسل نو، جانانه و شجاعانه حرکتی را آغاز کرد تا دوباره ثابت کند تاریخ به دست آنها که ایستاده مردن را به نشسته مردن در ذلت ترجیح می دهند نوشته می شود،نه دست های پنهان حاکمیت مستبد که سعی در تزریق بدلی قلابی و باب طبع خود از تاریخ دارد.

دو سال قبل، پس از روزهایی که طنین فریادهامان در خیابان، نوری بود برای جوانه زدن بذرهای امیدمان، در روزهایی که جامعه مان پیراهن خونین ندا ها و سهراب ها را بر تن کرده بود، دوباره به میدان آمدیم، اما این بار نه فقط در پی راه سبزمان، بلکه نشان دهیم آنچه در 18 تیر 78 بر کوی دانشگاه و برادران و خواهرانمان گذشته را فراموش نمی کنیم و بر خواسته های بر حقشان به قامت ایستاده ایم. آمدیم تا با فریاد بغض های فرو خورده یاران مان، پیام روزهای سرنوشت ساز را سینه به سینه به یکدیگر منتقل کنیم و نشان دهیم که حافظه تاریخی مان ضعیف نمی شود.

بار دیگر با دستهای خالی به خیابان آماده بودیم تا آزادی را فریاد کنیم و بر سر هرچه استبداد و بیداد است،نعره ای به وسعت حنجره های بی شمارمان بکشیم.اشک ریختیم و دهان هایمان مزه گاز اشگ آور گرفت،بدن هایمان زیر باتون و میله کوفته شد،تحقیر شدیم و در آخر خود را در فاجعه ای به نام کهریزک یافتیم.آنجا بود که "زنده ماندن" برایمان اولین و آخرین دغدغه شد.آنجا که همدلی هایمان تنها فریاد رسمان بود و فداکاری معنی شد و در آخرین روز،در زمان ترک آن قتله گاه 3 تن از آزاده ترین فرزندان این مرز و بوم،زیر چکمه استبداد به خون غلتیدند.دو سال از تلخ ترین روز های زندگیمان سپری شد و ما همچنان داغدار عزیزان از دست رفته مان هستیم که در برابر چشم های ناباور و دست های بسته مان جان سپردند و از ما کاری بر نیامد.در این روز به پایمردی و ایستادگی این سه تن و تمام آزادگان این سرزمین سوگند یاد می کنیم که تا برچیدن استبداد از میهن عزیزمان لحظه ای

از پای نخواهیم نشست

جمعی از بازداشت شدگان 18 تیر 1388